شمس سراج عفيف

521

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )

به جائى مياور كه اين تند شير * به نخجير گوران درآيد دلير ، 156 . بدام جهان هستى از وام او * بده وام او رستى از دام او ، 336 . به درگاه تو سر نهم بر زمين * نه من جمله كشور خدايان كين ، 244 . بدين عهدشان رفت پيمان بسى * كه در بىوفائى نكوشد كسى ، 159 . بدينگونه كار خدائى بود * خصومت خدا آزمائى بود ، 219 . بر انديشم از تندى رأى تو * كه تندى شود كارفرماى تو ، 153 . بر تارك دل سماع چون تاج بود * بر درش دل حزين چون ديباج بود ، 85 . بر خلق درى ز لطف بگشاد * بندى به جهان بكرد آزاد ، 511 . برسر هركس چو ترا دست هست * دست مكش از سر هر زير دست ، 302 . بر صيد چو كرد شه‌سوارى * بر نام نماند يك شكارى ، 319 . بر گردن مرد نيك‌خواهى * شمشير مكش بهر گناهى ، 417 . بر نام و نشان كس نشان نيست * وز مرگ به هيچ كس امان نيست ، 451 . برآيد اگر كارى از دست شاه * كه شه را قوىتر كند پايگاه ، 143 . برادر با برادر بشنو آن‌ست * كه گرمى خون شان پيوند جان‌ست ، 429 . براى جهان ديدگان كار كن * كه صيد آزمودست گرگ كهن ، 284 . بر كند ز بيخ شهر برده * در خاك بسيش خوار كرده ، 170 . بر ما ز كدام جا رسيدى * و اين هديه چه پيش ما كشيدى ، 139 . بزرگش نخوانند اهل خرد * كه نام بزرگان به زشتى برد ، 475 . بسا تا جور كامد و باز خفت * كه نامش ندانند چون كس نگفت ، 315 . به شهر شما گر بلند آفتاب * ز مشرق كند سوى مغرب شتاب ، 156 . به صاحب چنين گفت فرخ وزير * كه هست از نصيحت ترا ناگزير ، 153 . به عبرت دران كشتگان بنگريست * بخنديد پيدا و پنهان گريست ، 122 . به كبك درى چون درآيد عقاب * چگونه جهد بر زمين آفتاب ، 202 . بنمود جهانش بىوفائى * دادست كواكبش عنائى ، 210 . بودست به ملك خويش باكام * ناگاه اجل بداد پيغام ، 424 . به بيچارگى چاره كار ما * در آب و در آتش نگهدار ما ، 152 . ببينيم كز ما بلندى كراست * درين كار پيروزمندى كراست ، 117 . به لشكر توان كرد اين كارزار * به تنها چه برخيزد ازيك سردار ، 56 . به هر مرز و بومى كه من تاختم * ز بيگانه آن خانه پرداختم ، 246 . به هرجا كه نيروى شه پى فشرد * ورا بود فيروزى و دستبرد ، 199 . به هم بر مكن تا توانى دلى * كه آهى جهانى به هم بر كشد ، 467 . بى از تو مباد ملك يكدم * بر تخت هميشه باش خرم ، 60 ، 139 .